خرید بک لینک
یکی از غزل های عاشقانه سال های دور تقدیم شده به همسرم (ف.ل) که در لابه لای شعرهای دیگرم مجال انتشار نیافت... نشد تا در کنار تو به دنیا فخر بفروشم پس از تو من برای زندگی دیگر نمی کوشم نشد تا در کنارت بشکنم قفل سکوتم را نشد تا از صدای گام هایت پر شود گوشم امیدی نیست خوشبختی به من هرگز نمی آید شبیه سیر و سرکه در خودم هرلحظه می جوشم سراغ شانه و آیینه را دیگر نمی گیرم پس از تو، هیچ روزی من، لباس نو، نمی پوشم چرا از تارهای بی شمار خانه بگریزم که مثل عنکبوتی پیر دائم خانه بر دوشم تماسی ناموفق در مکانی دور خواهم ماند سراغی از کسی هرگز نمی گیرم که خاموشم چرا دلخوش شوم با روزهای مانده تق

برچسب: تماس,ناموفق, نویسنده: رها کوهی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:41

پارک خالی، چشم عاشق بازهم، تر شد دسته گل در دست هایش زرد و پرپر شد او که سرشار از نشاط و شادمانی بود رنگ از رویش پرید و جور دیگر شد خسته بود ازبس که می چرخید دورخود خسته از اینکه شبی بی روی او سر شد نیمکت ها در سر او راه می رفتند حال او چون روزهای پیش بدتر شد چهره اش در دود یک سیگار گم می شد خاطرش از دست آدم ها مکدر شد گریه های بی صدایش را فرو می خورد گوش جانش ازصدای مبهمی کر شد با خودش درگیر بود و زیر لب می گفت: عشق هم خواب و خیالی بود و آخر شد

برچسب: دسته, نویسنده: رها کوهی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:41

باران که ببارد

به شوق دیدن تو

گل آلود می شوم...

برچسب: آلود, نویسنده: رها کوهی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:41

صفحه بندی